تبليغاتX
کلبه کوچک قلبم
کاش مي دانستم اولين و آخرين کسي که برايم اشک مي ريزد چه کسي است!
 

 

 

نمی دونم چرا عادت داریم آبی آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچکی شویم که

 عمقی ندارد با آنکه می دانیم روزی بسته خواهند شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:3  توسط ليلا | 
 

تنها میمانم و ستاره های آسمان را

از لابلای غیار آسمان بالای سرم نظاره میکنم ...

میخواهم در دشتی بیکران تنها باشم

و بوی علفهای وحشی صحرا را به اعماق وجودم ببرم .

میخواهم همچون انسانی بدوی بیندیشم

و زمین زیر پایم را تنها ثروت زندگیم بدانم .

میخواهم که ترنم آب روان با نغمه حیوانات در هم بیامیزد

 و من با تنی عریان بر زمین بنشینم

و نظاره گر پرواز پرندگان در غروب سرخ خورشید باشم .

میخواهم اینگونه لحظاتم سپری شود :

بدون اعداد و ارقام  بدون تکنولوژی و بدون غریو دود و آهن ...... 

میخواهم تنها باشم و لحظاتم رنگین سپری شود .  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:56  توسط ليلا | 
 

التماس به خدا شجاعت است

اگر برآورده شود حاجت است و

اگر برآورده نشود حکمت است

 

التماس به خلق خدا حقارت است

اگر برآورده شود منت است و

اگر برآورده نشود ذلت است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:9  توسط ليلا | 
 

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول
جوابت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:55  توسط ليلا | 
 

 

 

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از بین می رویم!!

و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:51  توسط ليلا | 
 

 

کودک خواهر من
نونهالی ست که من می بینم
می کشد قد چو یکی ساقه سبز گیاه
او چه داند که چرا
باغ بی برگ و گیاه
از درختان تنومند تهی ست
او به من می گوید
چه کسی با تبر انداخته است
این درختان را بی رحمانه
او به من می گوید
باز در باغ درختان تنومند و قوی خواهد رست ؟
من باو می گویم
من نهالی بودم
که مرا محنت بی آبی در خود
افسرد
می توانی فردا
توتنومند درختی باشی
او نمی داند اما
ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست
کودک خواهر من
نو نهالی ست که در حال برآور شدن است
من باو می خواهم
سخت هشدار دهم
می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
کودک خواهر من
غرق در بی خبری ست

این قطعه شعر رو نگار عزیزم برام فراستاده چون من خیلی ازش خوشم اومد با اجازه مهربونم گذاشتم اینجا تا همه فیض ببرن مرسی نگار جونم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:49  توسط ليلا | 
وقتی خاطرات ادمی زیاد می شه دیوار اتاقش پر از عکس می شه ولی... دلش واسه اونی تنگ می شه که نمی تونه عکسشو روی دیوار بزنه!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:53  توسط ليلا | 
یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:40  توسط ليلا | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 1:57  توسط ليلا | 

 

 

امروز تولد مریم عزیزمه مریم پرپرم اونی که توی تنهاییا شریکم بود هر چند با وجود اون اصلا احساس تنهایی نمی کردم. آه مریم جون نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. برای اون خنده هات برای حرف زدنت برا شیطنتات. کاش الان کنارم بودی تا گونه هات رو می بوسیدم و بهت می گفتم مرمر جونم تولدت مبارک انشاالله صد سال زنده باشی تو هم یکی از اون خنده های قشنگت رو تحویلم می دادی و می گفتی فقط همین پس کادوی تولدم چی می شه بعد هم من اون کادویی رو که با شور و شوق تمام برات خریده بودم با یه لبخند تقدیمت می کردم و دوباره یه ماچ محکم می ذاشتم روی پیشونیت و دست می زدم و می خوندم:

تولد تولد تولدت مبارک.

 پارسال یاده یه کیف برات خریدم همون کیف قهوه ایه با چه شور وشوقی اونو برات خریدم سعی کردم قشنگ ترین کیف دنیا رو برای تو خواهر گلم بخرم. اما امسال چی امسال هدیه ام به تو فقط می تونه این باشه که یه شاخه گل مریم بخرم و برم سر خاکت تا می تونم به تنهایی خودم به از دست دادن گل مریمم زار زار گریه کنم آخ که نمی دونی چقدر دلم هواتو کرده دلم برات یه ذره شده حداقل خوش به حالت پهلوی مامان و بابا هستی من که اونا رو هم ندارم می بینی شما چه جور من و تنها گذاشتین حالا من باید تا آخر عمرم تنها باشم!! باشه من هم با خاطرات خوبی که از شما دارم زندگی می کنم و توکل به خدا می کنم چون اینقدر یاد خدا به آدم آرامش می ده که تو اون لحظه ای که داری باهاش صحبت می کنی اصلا احساس تنهایی نمی کنی من هم سعی می کنم این طوری تنهایی های خودم رو پر کنم می دونم که خدا اینقدر مهربونه که هیچ موقع بد بنده هاش رو نمی خواد و همه این اتفاقا از روی حکمت خدا بوده خدای عزیزم دوست دارم به خاطر مهربونیهات به خاطر تمام چیزهایی که به من دادی به خاطر تمام خوشی ها و نا خوشی ها اصلا نه به خاطر هیچ کدوم از اینها نیست فقط و فقط به خاطر خودت فقط به خاطر خودت دوست دارم خدا جون.

مریم جونم تولدت مبارک کادوی امسال من هم به تو چند تا آیه قرآن و دو رکعت نماز بود نتونستم هدیه ای بهتر از این پیدا کنم امیدوارم مثل سالهای قبل این کادو رو با روی باز از من قبول کنی و منو خوشحال کنی.

مریم جون دوستت دارم یه دنیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 15:28  توسط ليلا | 
 

 در نگاه کسي که پرواز را نمي فهمد 

  هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:6  توسط ليلا | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:54  توسط ليلا | 
 

نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس

   ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس

      گفتم: سلام حافظ گفتا: عليک جانم

         گفتم: کجا روي؟ گفتا: والله خود ندانم

            گفتم: بگير فالي گفتا: نمانده حالي

               گفتم: چگونه اي؟ گفت: در بند بي خيالي

                  گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داري؟

                     گفتا که مي سرايم شعر سپيدباري

                        گفتم: زدولت عشق گفتا: کودتا شد

                           گفتم: رقيب گفتا: کله پا شد

                              گفتم: کجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟

                           گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي

                        گفتم: بگو زخالش، آن خال آتش افروز؟

                     گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز

                  گفتم: بگو ز مويش گفتا که مش نموده

               گفتم: بگو زيارش گفتا: ولش نموده

            گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

         گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون

      گفتم: کجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟

   گفتا: خريده قسطي تلويزيون به جايش

گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه کاره؟

   گفتا: شدست منشي در دفتر اداره

      گفتم: بگو ز زاهد آن راهنماي منزل

         گفتا که دست خود را بردار از سر دل

            گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

               گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا

                  گفتم: بگو زمحمل يا از کجاوه يادي

                     گفتا: پژو، دوو، بنز يا گلف نوک مدادي

                        گفتم که قاصدت کو آن باد صبح شرقي

                           گفتا که جاي خود را داده به فاکس برقي

                              گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره

                           گفتا: به جاي هدهد ديش است و ماهواره

                        گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

                     گفتا به پست داده، آوُرد يا نياوُرد؟

                  گفتم: بگو ز مشک آهوي دشت زنگي

               گفتا که ادکلن شد در شيشه هاي رنگي

            گفتم: سراغ داري ميخانه اي حسابي؟

         گفتا: آنچه بود از دم گشته چلوکبابي

      گفتم: بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان

   گفتا: نمي هراسي از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابي تو دست و پا نداري؟

   گفتا که جاش دارم وافور بانگاري

      گفتم: بلند بوده موي تو آن زمان ها

         گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها

            گفتم: شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتي؟

               گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي!  

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:5  توسط ليلا | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:10  توسط ليلا | 
 

P دلتنگي هايت را فقط با خدا در ميان مي گذاري

P براي خوشحال بودن، هزاران دليل خوب پيدا مي کني

P خودت و ديگران را مي بخشي

P به کسب روزي حلال اعتقاد داري

P به موفقيت ديگران حسادت نمي کني بلکه از ديدن آن خوشحال مي شوي

P فقط خوبي هاي ديگران را به خاطر مي سپاري

P روزت رت با عبادت هاي تاکيدي شادي بخش و اميدوارکننده شروع مي کني

P هميشه خنديدن را به بزرگترها ياد مي دهي (زيرا بچه ها از تو هم بهتر مي دانند که خودت هم "هميشه خنديدن" را از بچه ها ياد گرفتي!)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 19:45  توسط ليلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خداوندا
تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
دکتر شريعتي

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
آبان 1385
مهر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دوستان
آبجي مريم
بيا دستمالي بگيريم در باد
باران کویر
دوست عزيزم (شكوه)
سمیرا جون
زندگی مثل قماره
عشق يك هدف براي زندگي
آقا روزبه
آفتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان